شما چی فکر می کنید؟

...

سلام

حدود ۵ ماه بود که نیومده بودم و هیچی ننوشته بودم.در واقع الانم شک داشتم که بیام و بنویسم یا نه.یه جورایی تصمیم گرفتم دیگه توی این وبلاگ ننویسم.یعنی می خوام یه وبلاگ دیگه درست کنم.با یه نویسنده ی دیگه.چون الان دیگه سارایی وجود نداره.سارا تموم شد.رفت.حالا می خوام یه بار دیگه شروع کنم.با یه اسم دیگه.با یه وبلاگ دیگه.چون خودمم یه آدم دیگه شدم.دلم برای این وبلاگ تنگ می شه.برای سارا هم همین طور.

 به محض اینکه وبلاگ جدیدو درست کردم حتما میام و بهتون می گم.البته فعلا تا وبلاگ جدید راه نیافتاده هنوزم نظرای این وبلاگو چک می کنم.یعنی در واقع تمام این ۵ ماه هم نظرا رو چک می کردم و چون هنوز خودمم نمی دونستم که می خوام با این وبلاگ و نظرا و دوستاش چه کار کنم جواب نمی دادم.از همه ی کسایی هم که توی این مدت اومدن ولی هر بار دیدن که هیچ خبری از پست جدید نیست و نظراتشونم کسی جواب نمی ده معذرت می خوام.امیدوارم وبلاگ بعدی بهتر از این وبلاگ و نویسنده ی بعدی خیلی بهتر از سارای این وبلاگ باشه.متشکرم از وقتی که برای اومدن به اینجا گذاشتید

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٩ساعت٧:۳٤ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
!!!!

وایییی......

بببببخشییییید!!!!!!!!!

خیلی خیلی معذرت می خوام!!!!!!

بیشتر از یه ماهه که هیچی ننوشتم!!!!

و البته یه معذرت خواهی دیگه...

چون تا یه هفته ی دیگه هم نمی تونم بیام و درست حسابی بنویسم!!!!!!!

واقعا ببخشید!!!!!!

خجالت

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت٤:۳٢ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
عطیه

زندگی یک عطیه ی الهی است.عشق،حکمت،معرفت و باران عطیه های الهی اند.و من...عطیه نامی که می خواهم یک عطیه ی واقعی باشم.عطیه ای از جانب خدا برای همه.برای خودم.برای همه ی انسان هاوبرای هر آنچه که وجود دارد.

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٦ساعت۳:٥٦ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
داستان

سلام

یه مدتیه یه فکری زده به سرم و مدام توی ذهنم پیچ و تاب می خوره ولی ازون جا که من استاد تصمیم گرفتن و عمل نکردنم تصمیم گرفته بودم که اصلا اون فکرو جدی نگیرم چون عملی کردنش نیاز به یه تصمیم گرفتن عمل کردنی داشت و باز چون من استاد تصمیم گرفتن و عمل نکردنم اومدم تا شما رو هم از تصمیم جدیدیم آگاه کنم شاید اگه خوشتون اومد عملیشم کردم!!!!

می خوام شروع کنم به داستان نوشتن توی وبلاگم.البته داستانی که می خوام بنویسم به هیچ وجه تخیلی نیست و در واقع تیکه هایی از زندگی کسیه که تا چند سال پیش فکر می کردم خیلی خوب میشناسمش ولی حالا...برام تبدیل شده به یه معما.هر چند فکر کنم بازم بعد از خدا من بیشتر از همه می شناسمش.البته امیدوارم که این طور باشه.

اسمش عطیه است.زندگی خیلی خاصی نداشته و مطمئنم داستان زندگیش شبیه هیچ کدوم از رمانهایی که تا حالا خوندید نیست ولی به نظر من قابلیت خونده شدنو داره.البته اگه بتونم از پس این کار بر بیام و چیزایی رو که برام گفته با همون جزابیت بنویسم.در واقع تنها چیزی که باعث می شه برای نوشتن این داستان شک کنم اینه که نتونم عطیه رو اون جوری که واقعا هست بنویسم و احساسات و وقایعی رو که درگیرشون بوده اون جوری که واقعا بوده توصیف کنم.فکر کنم چون زندگیش و طرز فکرش خیلی شبیه منه تصمیم گرفتم که بنویسمش.

حالا یه مسئله ی مهم:اگه خواستم این داستانو بنویسم ، سوم شخص بنویسم یا اول شخص؟؟؟؟

ممنون می شم که اگه پیشنهادی چیزی هم دارید در مورد این داستان بهم بگید.چون در واقع برای طرز نوشتنش ازادم و عطیه  غیر ازین که گفته باید اسم اشخاص رو عوض کنی محدودیت دیگه ای برام  نذاشته.

فعلا...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٢ساعت٤:٠٧ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
سلام

از همون اولشم از اسم مستعار بدم میومد.حالا هم که به خاطر اینکه لو نرم مجبورم خیلی چیزا رو ننویسم.چون من هر چقدر هم فکر داشته باشم  بازم مستقل از اتفاقاتی که برام می افته و وقایعی که در جریانشونم نیستم و این اتفاقات و وقایع هم خیلی هاشون وابسته ان به هویت واقعیم...اگه بگم توی این هفته چی کار کردم اگه بخواید خیلی راحت می تونید تمام مشخصات واقعیمو پیدا کنید.و این چیزیه که من نمی خوام...هر چند مدتیه دارم به این فکر می کنم که خودمو لو بدم...یا در واقع خودم باشم...ولی نمی تونم...من حتی با اسم مستعار هم نتونستم اون چیزایی رو که می خوام بنویسم چه برسه با اسم واقعیم...نمی دونم....شاید هم اگه خودم باشم بهتر بتونم خودم باشم.....
شاید...
بالاخره باید دلمو بزنم به دریا....این جوری ادامه دادن فایده نداره.....
توی دنیای واقعی که هیچ وقت نتونستم حرف دلمو بزنم ولی اینجا باید بتونم...هر چند تا حالا نتونستم...
فکر کنم بالاخره ۸۷ من شروع شد ولی با تاخیر.
توی هفته ای که گذشت با بچه های مدرسه رفتیم مشهد.در واقع ظاهرا من و دوستم برای ارائه ی مقالمون توی یه همایش رفته بودیم که البته اول هم شدیم ولی در واقع بهترین سفر زیارتی ای بود که من تا حالا رفتم.
قبلا مشهد زیاد رفته بودم ولی این دفعه فرق داشت...فرقشم هیچ ربطی به آدمایی که باهاشون رفته بودم یا دانش آموزی بودن سفرمون نداشت.
این دفعه فرق داشت چون واقعا اون چیزی رو که باید حس می کردم حس کردم...به خاطر اینکه وقتمون کم بود و من و بهاره یک روز و نصفی هم باید می رفتیم همایش فقط ۳ بار رفتیم حرم.خرید هم که هیچی.ولی همون ۳ بار واقعا فوق العاده بودن...جدا این جمله رو که خدا باید بخواد و خود امام رضا باید بطلبه رو فهمیدم...
خود همایش هم بد نبود.اولین تجربه ی ارائه ی مقالم بود و خدا رو شکر اول هم که شدم.سطح علمی همایش چندان بالا نبود ولی تقریبا خوب بود.در واقع همایش یادواره ی کسی بود به اسم رضا صادقی.شاید اونایی که سال ۷۶ رو یادشون باشه خبر واژگون شدن یه اتوبوس توی جاده ی اهواز و کشته شدن ۷ تن از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف رو هم یادشون باشه.رضا صادقی یکی ازون ۷ نفر بود.۲ تا مدال جهانی توی المپاد ریاضی داشته و ۲۰ سالش بیشتر نبوده...
در کل سفر خیلی خوبی بود...
راستی حدسم درست از آب در اومد.بهاره اینا نمی رن تهران.یا در واقع تا وقتی که بتونن انحصار وراثت خونه ی پدرشونو بگیرن و بفروشنش که اونم خیلی طول می کشه نمی رن.نمی دونم ازین خبر باید خوشحال باشم یا ناراحت.
با وجود اینکه خیلی خیلی کم وقت دارم ولی تصمیم گرفتم شروع کنم برای المپیاد فیزیک بخونم.هر کی می شنوه تعجب می کنه که چرا اینقدر دیر می خوام شروع کنم....ولی من تصمیمممو گرفتم.مشهد هم که رفته بودم توی حرم با تمام وجود از خدا خواستم که کمکم کنه تا بتونم واقعا بشینم و برای المپیاد درس بخونم.برام دعا کنید...
 
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
                                                     وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
                                                     آری شود ولیک خون به جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
                                                     کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه یکی تیر دعا کرده ام روان
                                                     باشد کزان میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
                                                     لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
                                                     آری به لطف یمن شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم ار نخوت رقیب
                                                     یارب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
                                                     مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره ی کاخ وصل راست
                                                     سر ها بر آستانه ی او خاک در شود
و ببیت آخرشم یادم نیست!!!!!
........................................................................................................................
حس خوبی دارم.یه جور حس شادی درونی و یه عالمه انرژی برای شروع!!!
+نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۱ساعت۳:٢٦ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
کاش فقط یه خواب بود...

نمی دونم تا حالا دیدید یه دفعه همه چیز به هم بریزه یانه....

نمی دونم شده که یه دفعه ؛در عرض چند دقیقه؛تمام زندگیتون زیرو رو بشه یانه...

نمی دونم تا حالا شده دلتون بخواد تمام این هفته ای که گذشت فقط یه دروغ بزرگ یا که هم یه خواب باشه یا نه.... 

همه ی اینا اتفاقاییه که توی این یه هفته افتاده...

نمی تونم باور کنم...نمی تونم بفهمم...نمی تونم باهاش کنار بیام.......

تا قبل از 16 ام فروردین همه چیز درست بود....من یه دوست خوب داشتم به اسم بهاره...که اونم یه خونواده ی کامل و خوشبخت داشت...همه چیز خوب بود...14 ام فروردین که بعد از تعطیلات عید تلفی باهاش صحبت می کردم همه چیز سر جاش بود....یک ساعت تمام چرت و پرت گفتیم و خندیدیم...در مورد زندگی کک ها...در مورد کلاسای المپیاد توی عید که من نرفته بودم....در مورد وقایعی که توی اون دو هفته اتفاق افتاده بود....

تا قبل از 16 ام فروردین من یه دوست صمیمی داشتم به اسم بهاره...که قراربود تا دوسال دیگه با هم توی این مدرسه درس بخونیم...دوتا مون باهم المپیاد قبول بشیم....با هم بریم دانشگاه صنعتی شریف....قرار بود هر دوتامون توی ردیف آخر کلاس کنار هم بشینیم و هر وقت حوصلمون سر میره یه کاغذ در بیاریم و شروع کنیم به چت کردن....

خیلی چیزا قرار بود اتفاق بیفته...اینا حتی یه گوشه ی کوچیکشم نبود....همه چیز درست بود ولی.....ولی حالا....یه دفعه...در عرض چند دقیقه....همه چیز به هم ریخته....این یه ماهو نیم باقی مونده از سال تحصیلی آخرین روزاییه که با بهاره توی یه مدرسه درس می خونم...آخرین روزاییه که توی کلاس باهاش چت میکنم...آخرین روزاییه که با هم میریم کوه....آخرین روزاییه که توی کلاس کسی که کنارم نشسته بهارس....

تا قبل از 16 فروردین همه چیز درست بود ولی حالا بهاره پدرشو از دست داده...شیرازه ی زندگیشون در رفته... سال تحصیلی که تموم بشه خونشونو میفروشن و میرن تهران.....

مطمئنا من نمی تونم درکش کنم و امیدوارم هیچ وقت هم نتونم این کارو بکنم ولی....

نمی دونم این چند روز چقدر گریه کردم ولی....

نمی دونم این اتفاق دردناک؛این مرگ ناگهانی که هیچ گونه علامتی حتی تا چند دقیقه ی قبلش نداشت ؛ چرا باید الان اتفاق می افتاد....

نمی فهمم....نمیدونم....

وقتی به 5 سال پیش تا حالا نگاه می کنم احساس دیوونگی بهم دست می ده....به اولین روزی که بهاره رو دیدم....به شروع دوستیمون.....به کارای احمقانه ای که سال اول راهنمایی با هم می کردیم....به زبون رمزمون....به پاتقمون-مای تری-.....به حرفامون...به دعواهامون....به خوشی هامون...به نارحتی هامون...به شعرامون...به کوه رفتنامون....به شب توی مدرسه موندنامون.....به همه ی این 5 سال.....

و حتما بهاره هم به پدرش فکر می کنه....به چند دقیقه قبل از اون اتفاق دردناک که داشتن حسابی با هم می گفتن و می خندیدن....به خانواده ی کامل و خوشبختشون....به روزای تکرار نشدنیشون با هم دیگه...به پدرش....به پدرش....به پدرش....به پدرش....به پدرش.....

 نمی دونم ....

چرا اینجوری شد؟؟؟؟؟

چرا یه دفعه همه چیز اینطوری به هم ریخت......

حالا من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٥ساعت۱۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط سارا | نظرات ()
نمی تونم باور کنم!!!!!

سلام

عیدتون مبارک

امیدوارم سال نوی خوبی داشته باشید.

قصد داشتم توی اولین پستم بعد از تعطیلات عید خاطرات و وقایع این چند روز رو بنویسم.تا جمعه بعد از ظهر که رسیدیم خونه همین قصدو داشتم.چون خیلی خسته بودم بلافاصله پریدم تو تختم و خوابم برد....ولی..........

تلفنی که باعث شد از خواب بیدار بشم یعنی همون بدترین تلفنی که تا حالا بهم زده شده باعث شد الان به جای خاطرات و شرح مسافرتا و خوش گذشتنای توی تعطیلات اینا رو  بنویسم.کسی که پشت تلفن بود یکی از دوستای قدیمیم بود.منظورم از قدیمی این نیست که خیلی وقته با هم دوستیم.منظورم اینه که یه زمانی با هم دوست بودیم ولی خوب گویا خیلی به درد هم نمی خوردیم.اول خیلی تعجب کردم که "ی:برای چی می تونه زنگ زده باشه.ولی تعجبم چند لحظه بیشتر طول نکشید چون بلافاصله بعد از سلام و احوال پرسی چیزی رو که می خواست بگه گفت.یعنی همون بدترین خبری که من تاحالا شنیدم....

بابای "ب" فوت کرده!!!!!!!!!!!!!!

نه....شوخی می کرد....یعنی امیدوار بودم یه شوخی زشت و بی مزه بیشتر نباشه...ولی ....راست راست بود.....هنوزم نمی تونم باور کنم."ب"همون دوستیمه که چند بار هم ازش صحبت کردم.همون که صمیمی ترین دوستمه.درسته که بعضی جاها باهاش مشکل داشتم ولی بازم بهترین دوستم بود....بابای "ب" 50 سالش بیشتر نبود.هیچ بیماری قلبی ای هم نداشت و من داشتم می شنیدم که دیشب سکته ی قلبی کرده و صبح جمعه هم فوت کرده......غیر منتظره ترین چیزی بود که می تونست اتفاق بیفته....

تمام خوشی عید از دماغم در رفت.

"ب"....."ب"اینا 3 تا خواهرن .یعنی "ب"2 تا خواهر بزرگ تر از خودش داره.یکیشون تازه همین زمستون امسال لیسانسشو گرفته و اون یکی هم امسال کنکور داره.واقعا نمی دونم با این شرایط می تونه کنکور بده یا نه....توی خانوادشون فقط پدرش شاغل بود که اونم شغلش آزاد بود.یعنی در واقع حالا باید به فکر یه منبع در آمد هم باشن.خیلی سخته.....تمام فامیلاشون تهرانن.یه لحظه فکر کردم شاید اونا هم برن تهران ولی آخه مگه می تونن با پول خونه ی اینجاشون یه خونه ی درست و حسابی اونجا بخرن؟؟؟پول خونه ی الانشون شاید به اندازه ی یه آپارتمان 60-70 متری هم توی تهران نشه.تازه مخارج زندگی  اونجا خیلی بیشتره....نمی دونم....خدا کمکشون کنه.....

هنوز سال داییش که توی 30 سالگی فوت کرد و"ب" هم خیلی دوستش داشت نشده بود.....نمی دونم چند وقت دیگه که دوباره بیاد مدرسه چی باید بهش بگم.مرگ پدرش یه فاجعه یا حتی بدتر ازون بود.همون طور که من هنوز باورم نمی شه خود"ب"هم هنوز باورش نشده....مطمئنا ازین به بعد با گذشت زمان روز به روز بیشتر جای خالی پدرشو حس می کنه.....واقعا غم یزرگیه....امروز عصر خودش زنگ زد خونمون(چون تهرانین و برای تشییع جنازه رفته بودن تهران من نمی تونستم باهاش تماس بگیرم).تنها چیزی که تونستم بگم تسلیت بود و اینکه باورم نمی شه و نمی دونم چی باید بگم.آخرشم زمان مراسمی رو که قراره اینجا بگیرن پرسیدم و مکالممون تموم شد.بعدش فکر کردم دوباره گند زدم.آخه موقع فوت داییشم وقتی بهش زنگ زدم و خبرو شنیدم اینقدر حول شدم که نذاشتم حرفشو بزنه و زود خداحافظی کردم.حالا هم که اون زنگ زده بود بهم و شاید می خواست باهام حرف بزنه خیلی زود مکالمه رو تموم کردم.

این 3 روز یعنی از وقتی این خبر وحشتناکو شنیدم تمام مدت احساس می کنم دارن تو قلبم آسفالت سوراخ می کنن!!!!چند بار هم به خاطر وضعیت عصبیم دل درد گرفتم و امروز صبح هم نصف صبحانمو بالا آوردم.اینا وضعیت منیه که پدر دوستم فوت کرده.نمی دونم خود "ب" الان چه حالی داره.وقتی باهاش صحبت می کردم گریه نمی کرد ولی معلوم بود که هر لحظه می خواد گریه کنه چون صداش به شدت می لرزید.نمی دونم وقتی اومد مدرسه یا حتی توی مراسمی که قراره جمعه برگزار بشه چی بهش بگم.چی بهش بگم که به عنوان یه دوست توی این شرایط سخت ادای دین کرده باشم.چی بگم که بیشتر ناراحتش نکنم.چی کار کنم که بتونم کمکش کنم یا حتی یه ذره دردشو تسکین بدو....نمی دونم....شاید هیچ کاری نتونم بکنم......

فقط خدا می تونه کمکشون کنه....فقط خدا.....

حالا هم ممنون می شم اگه یه فاتحه  یا حتی یه صلوات برای شادی روح اون مرحوم بفرستید....

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٩ساعت٩:٠٠ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
87؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام
بدون اینکه هیچ برنامه ای برای نوشتن داشته باشم اومدم که بنویسم.چون دیدم خیلی وقته ننوشتم وحتی برای چک کردن نظرا به وبلاگم سر نزدم.یه جورایی دلم براش تنگ شده بود!!!!!ولی اصلا می دونم چی بنویسم....
حالا یه
۵ دقیقه بذارید فکر کنم......
سال
۸۶
تا حالا بهترین سال عمر من بوده.سالی که با بهترین حس ممکن شروعش کردم و توی تعطیلات عیدش بیشتر از هر سال دیگه ای بهم خوش گذشت.
خلاصه اینکه همه چیزش خوب بود.بهار طولانی و فوق العاده سر سبزش .بارونای شدید وسط تابستونش.برف و سرمای فوق شدید زمستونش.....اتفاقایی که توی ذهن خودم یا دور و برم افتاد...جاهایی که رفتم...آدمایی که باهاشون بر خورد داشتم....همه وهمه باعث شدن که
۸۶ بشه ۸۶
عزیز.
وحالا
۸۶ عزیز داره تموم می شه.خیلی سخته که قبول کنم از ۸۶ عزیز من 2 روز دیگه بیشتر نمونده.2
روزی که مثل برق و باد می گذرن.
ولی
۸۷ هم باید ۸۷ عزیز باشه.بنابر این می خوام هر چه سریع تر از شوک تموم شدن ۸۶ بیام بیرونم و برم تو حال و هوای یه سال جدید خیلی خوب.حتی بهتر از ۸۶ عزیز.هر چند الان اون حس خوب قبل از شروع ۸۶ رو ندارم و برنامه های مسافرت عیدمون هم به جالبی عید پارسال نیست ولی سعی می کنم به خاط این چیزا یه سالو که می تونه خیلی خوب باشه خراب نکنم.۸۶ عزیز بود.۸۷
باید عزیز تر باشه.اصلا زوری هم که شده مجبورش می کنم عزیز تر باشه!!!!!!
قراره
۴ شنبه عمو کوچیکم بیاد خونمون.همون عموم که یه دختر ۴
ساله داره که عمرن سنش تو مایه های سن من باشه!!!!منظورم اینه که اگه عمو بزرگم که یه دختر هم سن من داره میومد خونمون خیلی بیشتر خوش می گذشت.
دو روز خونه ی مان و روز جمعه با هم می ریم کاشان .
۲-۳ روز هم اون اطراف می چرخیم و بعد تا ۱۳ ام می ریم اصفهان.۱۴ ام تا ۱۶
هم می ریم ملایر.
برنامه ی خوبیه ولی چون سالهای قبل هر سال چند روز اول می رفتیم شمال خونه ی برخی اقوام که به خاطر شغلشون اونجا بودن (فامیلای ما کلا در سطح کشور پراکنده ان.عمو یزرگه تا پارسال به خاطر شغلش رشت بود .امسال اومدن قزوین.عمو دومی ملایره.عمو سومی بابای خودمه.عمو چهارمی تهرانه.عمو کوچیکه هم گرگانه.داییم مشهده.بخش کثیری از فامیلای مادریم اصفهانن و بخش کثیری ازفامیلای پدریم ملایرن.تو بقیه ی شهرای کشورم اگه فامیل دور نداشته باشیم لا اقل یه دوستی آشنایی داریم!!!!!)و معمولا هم ....اصلا نمی دونم....ولی...امسال.....با بقیه ی سالا فرق داره دیگه.....شایدم همین فرقش باعث بشه که بیشتر از همیشه خوش بگذره٬٬٬کی می دونه؟!؟!؟!
راستی حدود یه هفته و نیم پیش یه شب طبق برنامه ای که مدرسه برامون ریخته بود شبو موندیم مدرسه.مدرسه ی ما هم که یه مدرسه ی معمولی نیست.اولا که خیلی بزرگه.دوما که خارج از شهره.سوما هم که پای کوهه.هیچی دیگه...کلی خوش گذشت.از شانس خوب ما اون شب مدیرمون هم کمر درد گرفته بود و نتونسته بود بیاد.برای همینم هر کاری که دلمون خواست کردیم.تازه بعد از تمام کارایی که کردیم ساعت ۵/۱۲ شب با ۵-۶ نفر از بچه ها رفتیم نشستیم تو اتاق کامپیوتر فیلم دیدیم.من که ساعت ۳ خوابیدم ولی بعضی از بچه ها اصلا شبو نخوابیدن!!!!!!اصلا داستان اون روز خیلی مفصله باید توی یه آپ جداگانه حسابی شرحش بدم....نمی دونم چرا یه دفعه از برتامه های عید پریدم به اون قضیه .یهو هم ولش کردم!!!!!!!بر عکس اون اول که شروع کردم به نوشتن این پست الان کلی حرف دارم که بگم.ولی از دور دست ها صداهایی بگوش می رسد که نشان می دهد بسی زیاد در حال کار با اینتر نت بوده ام و خواهرم هم منتظر می باشد که طرز کار یک وسیله ای را بهش نشان بدهم(لان یه حرفی زد که دیگه مطمئنا این کارو براش نمی کنم!!!!!)خلاصه اینکه دیگه باید برم.امیدوارم همتون سال نوی خوبی داشته باشید.عیدتون مبارک...تا بعد از تعطیلات......... 
+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ساعت۱٠:۳۳ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
بدون سانسور

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز          زروی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

روندگان طریقت ره بلا سپرند             رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب             که نیست سینه ی ارباب محرم راز

 اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنی است       من آن نیم که ازین عشق بازی آیم باز

 چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم            زاشک پرس حکایت که من نیم غماز

 چه فتنه بود که مشاطه ی قضا انگیخت      که کرد نرگس مستش سیه بسرمه ی ناز

 بدین سپاس که مجلس منورست به دوست    گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز

 غرض کرشمه ی حسنست ورنه حاجت نیست               جمال دولت محمود رابه زلف ایاز

غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد                  در ان مقام که حافظ برآورد آواز

 قراره بدون backspace بنویسم.بنابر این این شعرو هم پاک نمی کنم.این شعر از حافظه.در واقع چند روز پیش وقتی که حسابی قروقاطی بودم رفتم سراغ حافظ و اونم اینو بهم گفت.تک تک کلماتش برای من معنی داره.یعنی حافظ بهتر ازین امکان نداشت در وصف حال من بگه.خلاصه بعد ازین فال حسابی شاد و شنگول شدم و اینا.... نمی دونم چی بنویسم.....مثل همیشه....یه عالمه فکر توی ذهنم هست ولی نمی دونم از کجا باید شروع کنم و چی بنویسم.بالاخره سعی خودمو می کنم.

 1)آدما وقتی به یه چیز جدید بر میخورن.اگه خوب باشه مدام ازش لذت می برن و اگه بد باشه هم مدام اذیتشون می کنه.ولی بعد از یه مدت کم کم بهش عادت می کنن و تقریبا یادشون می ره که اصلا همچین چیزی هم وجود داره.ولی نه....این درست نیست.عادت کردنو نمی گم.همه ی ما عادت می کنیم.مهم اینه که فراموش نکنیم.مثلا وقتی یه نفر اواخر فروردین می ره شیراز اولش حسابی از بوی بهار نارنجا سر مست می شه.ولی بعد اگه قرار باشه مدت زیادی اونجا بمونه بعد از یه مدت کم کم به اون بو عادت می کنه و دیگه به اندازه ی روزای اول بهش توجه نمی کنه.تا اینجای قضیه هیچ اشکالی نداره.چیزی که بده اینه که این ادم فراموش کنه که بهار نارنجا وجود دارن.فراموش کنه که هر روز صبح وقتی از خونه میاد بیرون چی بهش انرژی می ده.و بعد ...وبعد یرای اینکه ...نمی دونم...به هر دلیلی چند تا از درختای بهار نارنج دور و بر خونشو قطع کنه.این فقط یه مثال بود که همین طوری به ذهنم رسید اگر نه من نه تاحالا شیراز رفتم نه بوی بهار نارنج تازه رو حس کردم.ولی بر عکس این قضیه هم وجود داره.یعنی مثلا بری یه جایی که کلا عوامل آذار دهنده ی زیادی داره.مثلا هوای آلوده.خیابونای نا منظم و کثیف.آدمای .....و خلاصه هر چیز دیگه ای که باعث می شه یه شهر جای خوبی نباشه.مثلما هر کسی بعد از 12 سال زندگی توی این شهر کم کم بهش عادت میکنه.مثل من.ولی مهم اینه که هیچ وقت فراموش نکنه که در چه وضعیتی قرار داره.درسته که 12 ساله که ارم توی شهری زندگی می کنم که تمام خصوصیات یه شهر بدو داره.ولی هنوزم مال اینجا نشدم.شاید یکی دوتا از کلمات لهجه ی این شهرو به طور ناخوداگاه استفاده کنم ولی هنوز فکرم مثا آدمای این شهر نشده.شایه مثل بقیه ی ساکنای اینجا هوای فوق آلوده شو تنفس کنم ولی هنوز می دونم که دارم توی چه هوایی نفس می کشم.شاید به رفتارا مردم اینجا عادت کرده باشم و دیگه دستم اومده باشه که باید چطور باهاشون رفتار کنمولی هنوز یادم نرفته که اینا به هیچ وجه جزو رفتارای پسندیده ی یه شهروند یا حتی یه انسان محسوب نمی شن.....بگذریم...انگار این پاراگراف تبدیل شد به ابر پاراگراف!!!!!

 2)تازگی شدیدا دچار خود سانسوری اجباری شدم.چون احساس می کنم دیگه با هیچ کس نمی تونم حرف بزنم.حتی با مامانم.چون روز بعدش می بینم مامان و بابا نشستن و دارن سر اون حرف من حرف می زنن.خوب خیلی حس بدی داره دیگه!!!!! یا مثلا وقتی که دارم با به اصتلاح دوستم حرف میزنم.اون یه چیزی می گه و من یا چیزی نم گم یا باهاش موافقت میکنم و خلاصه یه جوری نظر واقعی مو نمی گم.چون اون فکر می کنه دنیا رو فقط باید از دریچه ی ذهن خودش دید.حتی اگه یه جا سلیقه ی من با سلیقه ی اون متفاوت باشه سعی می کنه با بحث کردن منو با خودش هم عقیده کنه!!!!!! و اگه بازم باهاش هم عقیده نشم اون وقت می گه تو کوته فکری!!!!خوب شما بگید من اصلا با یه همچین آدمی می تونم در موردی به غیر از وقایع و گزارشات ساده و سانسور شده ی روزانه صحبت کنم!!!! حتی سر رسیدم هم دیگه جای امنی برای نوشتن نیست.چند وقت پیش مامانم یه جمله ای گفت که من دقیقا مثلشو اونجا نوشته بودم.شاید فقط یه اتفاق بود و لی باعث شد دیگه مثل قبل به اون سررسید هم اعتماد نداشته باشم. این پاراگراف هم خیلی طولانی شد .با این که هنوز حرفاش توم نشده ولی چون نوبتش تموم شده باید برم سر بعدی.

 3) تمام افکارم دارن سر این پاراگراف آخری با هم دعدواا می کنن منم برای اینکه زودتر به دعواشون فیصله بدم از هر کدوم که زورشون بیشتره و ممکنه بقیه رو اذیت کنن یه کم می نویسم تا آروم بشن!!!! اول از همه عشق. من می خوام عاشق خدا بشم.من یه عشق آسمونی می خوام.ولی میگن عشق به خدا یه کمی از جایی که دست ما می رسه بالاتره.برای همینم باید اول از نردبون عشق زمینی بری بالا تا اونوقت دستمون به عشق الهی هم برسه.الان یکی از دعاهام اینه که خدا یه عشق واقعی بهم بده.اول زمینی بعدشم یه عشق الهی از جنس خودش.خیلی بده که ادم بمیره در حالی که هنوز عشقو تجربه نکرده..... و معرفت....خدایا می خوام تا اون جایی که ظرفیت دارم بهم معرفت و حکمت و عشق بدی.اصلا قبلش ظرفیتم رو هم زیاد کن تا نصیب من از معرفت و عشق اونقدر باشه که وقتی مردم احساس کنم دیگه امکان نداشت بتونم بهتر ازین زندگی کنم.خدایا آخر همه ی نوشته هام بدون اینکه دست خودم باشه خطاب به تو می شه.هر چند که تمام حر فای من یه جورایی خطاب به توه.خدایا خودت می دونی که چقدر پایان برام سنگین و هضم نشدنیه.در حالی که در تمام عمرم پایان های زیادی رو تجربه خواهم کرد .چون هر آغازی پایانی داره البته به غیر از تو که بی آغاز و بی پایانی.الانم سال 86 یکی از بهترین سال های عمر من داره تموم می شه.انگار همین دیروز بود که با دختر عموم بدون اینکه حتی یه لحظه بخوابیم تا لحظه ی تحویل سال بیدار موندیم و همه رو هم بیدار کردیم.خداریا کمکمک کن بیدار بشم و بتونم بقیه رو هم بیدار کنم.خدایا...نمی خوام مثل خیلی از آدما یه روز به دنیا بیام و یه روز هم بمیرم.می خوام حالا که یه روز به دنیا اومدم یه عمر آدم وار و برای تو زندگی کنم و یه روز هم برای تو بمیرم.......

آخرشم نتونستم دقیقا اون چیزی رو که می خواستم بگم ولی چون قراره از backspace استفاده نکنم دیگه نمی تونم کاریش کنم......

 ممنون از حوصلتون برای خوندن این 3 تا ابرپاراگراف من!!!!!

از مریم هم ممنونم برای دعوتش. آمنه و حنانه و مزگان و ناتانائیل وامین و راهی هم دعوتن تا سه تا پاراگراف بدون سانسور بنویسن.

یا علی......

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۸ساعت۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
من دارم به خودم ظلم می کنم؟؟؟؟؟


سلام
............
نمی دونم چی بنویسم......!!!!!!!
چیزی به جز یه گزارش کسل کننده به ذهنم نمی رسه.....
کارنامه ها رو دادن.....نسبتا خوب شده بودم ولی خیلی بهتر ازینم می تونم باشم.پس چرا نباشم؟؟؟؟
نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من آدم باهوشی ام.تا الانم بدون اینکه هیچ کدوم از امتحانامو حتی یه دور کامل خونده باشم یا تکالیف و تمرینا یی رو که معلما میدن حل کرده باشم یا هیچ کتاب کمک درسی ای گرفته باشم یا هیچ آموزشگاهی یا پیش هیچ معلم خصوصی ای رفته باشم دارم نسبتا خوب از پس درسایی که نسبت به مدارس عادی نزدیک به خیلی سخت تره بر می آم.
همیشه هم این قضیه باعث تعجب همه بوده.یه بار رفتم پیش مشاور مدرسه تا بلکه اون کمکم کنه درس خون بشم(هر چند هیچ فایده ای نداشت.اصلا من ازین مشاور مدرسمون بدم میاد!!!!)اونم خیلی تعجب کرد که من با این وضع درس خوندنم همیشه در سطح بچه های خوب کلاس بودم.
حتی صمیمی ترین دوستم هم فکر می کنه من دروغ میگم وقتی صبح روز امتحان می رم مدرسه و می گم هیچی نخوندم.حق هم داره.وقتی بعضی ها می رن آموزشگاه یا معلم خصوصی میگیرن و به دوستشون هیچی نمی گن دیگه من چه توقعی باید از دیگران داشته باشم.حق دارن باور نکنن هر چند که این شرایط(همین که دیگران فکر کنن من دارم دروغ می گم)برای من سخته ولی ....چی کارش می تونم بکنم.
 یه روز سر کلاس یکی از بچه هایی که همیشه بالاترین معدلا رو داشته یه سوال از معلم پرسید که به نظر من جوابش واقعا بدیهی بود.
همون جا این فکر به ذهنم رسید که وقتی من از یه نفر باهوش تر و با استعداد ترم به خودم ظلم کردم اگه با تنبلی کاری کنم که نتونم به اندازه ی بیشتر بودن هوش و استعدادم از بقیه موفق تر بشم.
تازه به غیر از استعدادم تو موارد درسی خیلی کارای دیگه هم بلدم.می تونم انیمیشن یا صفحه ی وب یا هر چیز دیگه ای با فلش درست کنم.خط نستعلیقم تقریبا خوبه(دوره ی عالی ام.اگه کسی انجمن خوشنویسان رفته باشه می دونه قبل از عال ۳ دوره هست.بعدش یه دوره تا آدم بشه خوشنویس!!!!) وخیلی چیزای دیگه...

هنوز حرفام تموم نشده.ببخشید که نمی رسم نتیجه گیریمو ازین همه چرتو پرت بنویسم...
همین الان باید برم.....
در ضمن نظر به هیچ وجه یادتون نره.شاید نظراتتون کمکم کنه که نتیجه گیری بهتری داشته باشم.

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
شما چی فکر ميکنيد؟

سلام

خودمم خسته شدم از بس  همش وقتی حالم گرفته بوده و ناراحت بودم اومدم آپ کردم.

یه وقت به هیچ وجه فکر نکنید من ازین دخترای دائم الدپی هستم که همیشه از زمین و زمون شکایت می کنن ها!!!!!!

من اتفاقا هیچ جورش افسردگی تو کتم نمی ره.فقط نمی دونم چرا فقط وقتایی که حالم خوش نیست حس و حال نوشتن پیدا می کنم.

الانم ازونجا که هیچ مسئله ی حتی بسیار کوچکی خاطر اینجانب را حتی پشیزی مکدر ننموده اصلا حال و حوصله ی نوشتم ندارم!!!!!!!

خصوصا که هر روز میام می بینم آمار بازدید وبلاگم رفته بالا ولی تعداد نظراتش همونه که بود!!!!

خوب شما باشید هم حس و حال نوشتنتون می پره وقتی هیچ کس به پستی که از همه ی پستا بیشتر احتیاج به نظر داره نظر نده!!!

راستش تو این مدت اتفاقات عدیده که چه عرض کنم بسیار عدیده ای به وقوع پیوستن.

مثلا اینکه ......ااااا.....حالا کدومشو بگم؟؟؟!!!

قضیه ی به سرقت رفتن سکوی ته کلاسو بگم یا تعطیل نشدن در دمای منفی ۳۰ درجه رو؟

اوضاع احوال امتحاناتو بگم یا اون مقاله ای که در عرض دو روز با به طور وحشتناکی فشرده کار کردن با دوستم آمادش کردیم و فرستادیم برای یه کنگره رو؟

ماجرای جشن مزخرفی رو که امروز برامون گرفتنو بگم یا ماجرای به زور ناهار گرفتن از یکی از دوستان و به دنبالش عذاب وجدان منو؟

ماجرای به طور غیر قابل تصوری خوب دادن المپیادمو بگم (۱۷ امتیاز!!!!برای منی که هیچی نخونده بودم خیلی بود!!!!)یا قضیه ی جمع کردن توپا رو از توی سالن ورزشی به خاطر گرفتن نیم نمره رو؟

نتیجه گیری های جدید فلسفی مو بگم یا دلیل تصمیم جدیدمو مبنی بر انتقال وبلاگم به بلاگفا در آینده رو؟

افکاری که این چند روز به ذهن بنده خطور کرده رو بگم یا اینکه .....

نمی دونم دیگه!!!!!!!!باور کنید بیشتر از اینا بود!!!!یه دفعه همشو یادم رفت!!!!

راستی دیگه می خوام جدی تصمیم بگیرم که درس بخونم.البته اگه موفق به گرفتن تصمیمش بشم!!!!!!

در ضمن خواهش می کنم حالا که قدم رنجه فرمودید اومدید اینجا لطف کنید یه نظر هم بدید که من سر شکسته نشم!!!بچه اگه انگیزه نداشته باشه واسه وبلاگ نویسی می ره معتاد می شه ها!!!!البته من نمیشم ها!!!!ولی شما نظرتونو بدید بسیار خوب می باشد ها!!!!!!

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٦ساعت٩:٤۳ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
وقتی که نمی توانی فریاد بزنی...

(قبل از خوندن این پست حتما پست قبلی رو بخونید)

 

اینم از ادامه ی ماجرا...

 

توی سرویس به همه گفتم که وقتی پیاده شدن باهام بیان بریم پیش مدیر.حتی راهنماییا.تقریبا نصف بچه ها یا شایدم کتر باهام اومدن.ولی وقتی رسیدیم دیدیم خانوم مدیر هنوز تشریفشونو نیاوردن!!!!!راهنماییا هم می خواستن برن.منم بعد از کلی عذر خواهی ازشون گفتم برید.ولی حسابی سنگ رو یخ شدم.خلاصه اینکه زنگ تفریح با اون چند تا دبیرستا نی ای که حاضر شده بودن باهام بیان همراه با پالتو های بوی دود گرفتمون رفتیم پیش مدیر.بقیه چون حرف زدن خشن من با راننده و همین طور حساسیت شدید مدیرمونو در برابر صدای بلند دیده بودن اول می گفتم تو نمی خواد صحبت کنی.ما میگیم.ولی وقتی حرف زدم فکر کنم همشون کفشون برید.چون خودمم تا حالا ندیده بودم یه آدم عصبانی اینقدر آروم و مودبانه حرف بزنه.ولی می دونید مدیرمون چی جواب داد؟گفت به من ربطی نداره!!!!!هوا سرده اونم حق داره چه چیزی تو ماشین روشن کنه.اصلا شما می خواید چی کار کنید؟می دونید اگه بره دیگه ماشین گیر نمی آد؟و بعد دوباره تکرار کرد به من هیچ ربطی نداره!گفت مسئولیت سرویس با پدر مادر های شماست .آخرشم که دیگه مثلا خیلی نرم شده بود گفت مسئولیت سرویس با انجمن اولیا مربیانه و آخرشم بعد از کلی داد و بیداد به یکی از معاونا گفت که شماره ی رئیس انجمنو بهمون بده.

 

و من اول عصبانی شدم و بعد ناراحت و دلشکسته از اینکه چرا من دانش آموز هیچ قدرتی ندارم.حتی اونقدر که یه راننده ی بی سواد به خودش جرات نده اونجوری با من حرف بزنه.نمی دونید همین راننده جلوی معلما یا مدیر چه آدم مودب و مظلوم نمایی میشه.اینقدر هم خوب نقش بازی می کنه که تونست مدیرمونو قانع کنه.

 

چرا صدای من به هیچ جا نمی رسه؟چرا بعد از اعتراض به مدیر از راننده ی سرویس آخرش من مقصر و ناسازگار شناخته می شم؟

 

چرا هیچ کس اونقدر به حرف من یا بهتر بگم همه ی مایی که معترض بودیم اهمیت نداد و بعد از 2 روز فراموشش کرد؟

 

چرا توی شهری که من زندگی می کنم (من فقط اونجا زندگی میکنم.نه دوستش دارم و نه اهل اونجا ام ونه حتی یه دونه فامیل اونجا دارم)همه عادت کردن به خفه خون گرفتن و هیچی نگفتن؟چرا اینجا هیشکی از حق خودش دفاع نمی کنه؟چرا همه از وضع گند موجود شهر راضین؟چرا وقتی یه نفر اعتراض میکنه و حرف حق می زنه بلافاصله پشتشو خالی میکنن حتی اگه قبلش قول همکاری داده باشن؟چرا بعد ازین ماجرا نصف بچه هایی که در جریان بودن منو محکوم کردن و شروع کرن به صحبت کردن پشت سر من؟چرا وقتی شدیدا مستعصل و درمونده بودم فقط بهم گفتن بسه دیگه؟چرا من اونقدر بی چاره ام که مجبورم برای دفاع از حقم داد بزنم و بعد بیام توی خونه گریه کنم؟چرا اینقدر آدمای نا مردی که همه ادعای بامرامیشون می شه دور و برم هست؟آدمایی که سر قضیه ی بی اهمیتی مثل تقلب ندادن سر امتحان بهت میگن نامرد و بعد خودشون اینجوری پشتتو خالی میکنن یا حتی از پشت بهت خنجر می زنن؟

 

چرا نمی تونم به هیچ کس ثابت کنم که این وسط قضیه واقعا چی بوده؟چرا آخرش مجبورم دوباره سوار ماشین همین راننده بشم و بعد از یه هفته دوباره همه چی بشه مثل قبل؟

 

شاید بگید وضع مملکت ما همینه دیگه .باید عادت کنی .

 

ولی من از وضع مملکت حرف نمی زنم.من دلم از آدمای عادی دور و برم گرفته.از آدمایی که فکر می کنی همشون باهاتن ولی بعد یه دفعه همشون بهت پشت می کنن و حتی جلوت در می آن.

 

در ضمن من نمی خوام عادت کنم.عادت کردن یعنی اینکه بشم مثل بقیه ی آدمای دور و برم.هر اتفاقی که می افته یا فقط مثل خر نگاه کنم یا بازم فقط مثل خر عرعر کنم.منظورم اینه که می خوام یه کاری بکنم.نه نگاه کردن و رد شدن فایده ای داره نه فرضیه بافی و نظریه پردازی و خلاصه حرف زذن صرف.

 

من از بچگی تنها بودم.چون به خاطر شغل پدرم مجبور شدیم بیایم اینجا.اینجا درو از همه ی و فامیلا و دوست و آشناهامون.هیچ وقت هم از اول ابتدایی نتونستم یه دوست واقعی داشته باشم.باور کنید مشکل از من نیود.من روابط عمومیم خیلی خوب بود.راحت هم با همه دوست می شدم ولی مسئله سر اینه که فقط اسم دوستی روی روابط من و دوستام هست.اونقدر هم توی این شهر زندگی کردم که بدونم اگه رابطمو با دوستیم که الان دارم کم کنم دیگه نمی تونم دوست دیگه ای پیدا کنم.لا اقل تا 2 سال دیگه که برم دانشگاه.

 تنها دلگرمیم.خداست.خدایی که مثل آدما نیست.خدایی که هیچ کس مثل اون نیست.خدایی که با تمام وجود دوستش دارم.خدایی که حرفامو گوش میکنه و باور میکنه.خدایی که ...تنها دلگرمیمه.

 

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٥ساعت٧:۳٥ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
وقتی که هيچ کس فرياد تورا نمی شنود..

سلام

راستش می خواستم یک شنبه بیام و اینا رو بنویسم.چون اون موقع واقعا به نوشتنشون احتیاج داشتم.ولی خوب چون اینتر نتمون وصل نمی شد و این چند روز هم پشت سر هم امتحان داشتیم موند برای امروز.

به خاطر گذشت زمان دیگه اونقدر عصبانی نیستم ولی هر وقت بهش فکر می کنم یه احساس سنگینی عجیب میاد روی قلبم.گفتم شاید با نوشتنش یه کم آروم تر بشم:

راننده سرویس ما واقعا آدم مزخرفیه.یعنی واقع آدم مزخرفیه ها!!!!!

مدت ها بود که باهاش مشکل داشتیم.اونم به دلایل عدیده که نوشتنشون واقعا طول می کشه.

فقط بگم که حتی وقتی هوا اصلا سرد نبود تو ماشین کپسول گاز می ذاشت و هر چند وقت یه بارم همه ی اتوبوسو بوی گاز می گرفت.یه بارم باهاش دعوام شده بود.تا اینکه یکشنبه....

با وجود اینکه هوا ۲۰- بود ولی مدارسو حتی ابتدایی ها رو تعطیل نکردن.خوب این یه دلیله برای اینکه آدم اعصابش خورد بشه چون رئیس آموزش پرورش استان بی در و پیکرمون همین چند شب پیش گفته بود زیر ۱۶- دبیرستانیا رم تعطیل میکنن.

بعد ازونجا که شهر داری شهر ما خیلی فعاله و یا برف کوچه ها رو اصلا پاک نکرده یا فقط روشو برداشته و باعث شده زیریا فشرده تر بشن تمام کوچه به طرز وحشتناکی لیز بود.و منم قدمای بلند تر از ده سانت بر نمی داشتم.تا اینکه رسیدم کنار خیابون.و فقط یه قدم دیگه...و بعد...یا سر خوردم زمین.وقتی میگم با سر یعنی واقعا با سر.و تعجب می کنم که چرا هیچ جای دیگه ایم اون طور شدید به زمین نخورد.وفکر کنم لطف خدا بود که بلایی سرم نیومد اگر نه خودتون می دونید که ضربه به سر چقدر خطر ناکه.

اینا همه باعث شد که من اصلا حال و روز درست حسابی نداشته باشم.وقتی که سرویس اومد مثل همیشه سوار شدم ولی این دفه یه کم فرق داشت:یه کپس.ل گاز کنار صندلی راانده بود که یه چیزی شبیه کباب پز بهش وصل شده بود.و این وسیله ی گرم کننده به طور وحشتناکی سر راه کسایی بود که می خواستن بیان تو به شدت هم خطر ناک می زد.من وقتی اومدم بالا  و درو بستم چند لحظه وایسادم و راننده هه و اون وسیله ی گرمایشی کوفتی شو بدبد نگاه کردم.اونم گفت برو بشین دیگه!

وقتی رفتم نشستم پیش دوستم  گفت وقتی سوار شده به راننده هه گفته چرا اینقدر دیر اومدید.راننده ی بی شعور هم جواب داده برو بشین سر جات حرف نزن.اصلا می خواستم نیام.

اون چیز لعنتی که گذاشته بود دم در و اینی که دوستم گفت و بوی شدید دودی که توی اتوبوس می اومد همه شدند مزید غلت عصبانیت من و وقتی که دیم بچه ها همه دارن زیر لب غر غر می کنن ولی هیچ کس جروت نداره هیچی بگه شروع کردم به حرف زدن:

ببخشید آقا می شه خواهش کنم لطفا اونو خاموش کنید.داریم خفه می شیم.

و شما فکر کنید چی جوابمو داد؟خودمم دقیقا جملاتو یادم نیست ولی  مضمونش این بود که به تو چه بچه پررو.برو بشن سر جات حرف نزن.حالاکه هنوز نمردی جون عزیز.وبعد دقیقا این جمله رو گفت:حرف بزرگ تر از دهنت نزن.گه خوردی(ببخشید ازین که این جمله رو دقیقا نوشتم.می خواستم بدونید که با چه آدم بی ادب و بی تربیتی طرف بودم).پیاده شو ببینم.

منم آدمی نیستم که مثل بقیه  بذارم هر کی هر چی دلش خواست بهم بگه.منم شروع کردم داد زدن اون قدر که بقیه ی بچه ها همه میگفتن بسه دیگه.منم بر گشتم به همشون گفتم هر کی می گه بسه لیاقتشه با همین بیاد مدرسه.و فکر کنید چقدر اون یارو عصبانیم کرد که من بهش گفتم شما واقغا بی شعور هستید.(ال می کنید فحش لفظ قلمو!!!!)اونم بعد از چند تا جمله ی دیگه نگه داشت و بهم گفت پیاده شو.منم  گفتم من پول دادم حقمه که با این سرویس بیام مدرسه.هیشکی هم نمی تونه پیادم کنه.بعد بهم گفت حرف زیادی نزن بشن یر جات.منم گفتم وقتی به مدیر مدرسه گفتم اون وقت می فهمیم کی حرف زیادی می زنه......

خلاصه اینکه رسیدن به مدرسه و پیاده شدیم.جالب اینه که تو این وضعیت سرما و سر بودن زمین که اکثر سرویسای مدرسمون بچه ها رو تا توی مدرسه می برن اون همیشه ما رو همون جا دم در پیاده میکنه.شاید بگید چه فزقی می کنه درم در یا توی مدرسه.ولی توی مدرسخ ی ما واقعا فرق می کنه.چون مدرسمون خارج از شهر و تقریبا روی دامنه ی یه تپس و همین طور خیلی بزرگه.اونقدر که با وضعیت وحشتناک لیز زمین دور و بر 5 دقیقه یا بیشتر طول می کشه که برسیم به ساختمونمون.تازه یه تیکه از راه هم شیب داره و فکر کنید چقدر سخته راه رفتن روی سطح شیبدار یخ زده.

می دونم که خیلی طولانی شد ولی هنوز اصل قضیه رو نگفتم.یعنی همون چیزی که باعث شد وقتی اومدم خونه صورتم به شدت قرمز باشه و بعد از 4 سال با صدای بلند گریه نکردن  بلند بلند تا نیم ساعت گریه کنم.منی که هیچ وقت جلوی بقیه حتی آروم هم گریه نمی کردم.

و چون خیلی نوشتم بقیش برای دفعه ی بعد.سعی می کنم خیلی زود بیام و بقیه ی ماجرا رو بگم.

فقط اینو می گم که حالا می فهمم امام حسین واقعا چی کشید.مقایسه ی مناسبی نیست و لی جون روز قیلش از خدا خواسته بودم که معرفت درک عاشورا و امام حسین رو بهم بده.اینو گفتم.چون الان لااقل خیلی بیشتر از قبل می تونم برای مظلومیت حسین گریه کنم.

ادامه دارد............(حتما بیاید بقیشو بخونید.چون قسمت دومش خیلی مهم تره)

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۳ساعت٩:۳٤ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
سلام!!!!!

سلام

اینجا که هوا بدجور سرده.اونجا رو نمی دونم!!!!

آخرین روزی که رفتم مدرسه شنبه بوده برای امتحان ریاضی.از اون موقع تاحالا هم نشستیم تو خونه داریم با بیکاری مفرت روزگار می گذرونیم.درس و امتحانم که به کل گذاشتم کنار.ولی احتمالا شب برگزاری امتحانای عقب افتاده حسابی پشیمون خواهم شد!!!!!!

قرار بوده یه انیمیشن درست کنم که اونم حوصلشو ندارم.می بینید به کی می گن آدم تنبل!!!!!

راستش امروزکه نشسته بودم چیزایی رو که توی سررسیدم نوشتم می خوندم با خودم فکر کردم که بد نیست بیام همونا رو اینجا هم بنویسم.البته تاریخشونم پایینش می زنم تا ببینید این حرفایی که زدم دقیقا مال چه زمانی بوده.چطوره؟

در ضمن این روزا رو هم به همه تسلیت می گم(محرم).کاش وقت کنم یه چیزی هم در مورد محرم بنویسم.

اصلا الان که فکر می کنم می بینم خیلی حرف یرای گفتن دارم!!!!اااووووو.....وه!!!!کی وقت می کنم بنویسمشون با این تایپ کندم!!!!!!!چند وقت پیش برای همین قضیه ی پته بازی نشستم تا می تونستم نوشتم.ولی بعد با یه کلیلک اشتباه....همش رفت..!!!ازون موقع هر وقت به تایپ کردن فکر می کنم هول برم می داره!!!!

در ضمن نظر یادتون نره.من چون تازه شروع کردم به وبلاگ نویسی شدید دنبال جذب مخاطبم.برای همینم هر کی نظر بده حتما حتما جوابشو می دم.

فعلا...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٠ساعت٦:٥٤ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
آزادی

 آزادی

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی.

پل الوار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱۳ساعت٥:۱۱ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
دلم گرفته حسابی!!!!

اول سلام... راستش چند روزه که حسابی قرو قاطی شدم.یعنی اعصابم خورده . هوام ابری و در پاره ای از اوقات بارونیه و کلا ازین جور چیزا... تازه چند وقت دیگه امتحانا هم شروع می شه در صورتی که هیچ انرژی ای برای درس خوندن ندارم.نگفتم علاقه ندارم ها!!!من عاشق درس خوندن و چیز یاد گرفتنم ولی کو انرژی!!!!

هم با خودم مشکل پیدا کردم هم با کسی که فکر می کنم دوستمه ولی نمی دونم واقعا کیه...!!!اگه شما هم می شناختید اش اعصابتونو حسابی قرو قاطی می کرد مخصوصا اگه از لحاظ فکری ۱۸۰ درجه هم باهاش اختلاف داشتید. اون خیلی راحت با استفاده از چند تا جمله ی من سر اینکه یه واقع گرا هم آرمان و ایده داره به این نتیجه رسید که من کوته فکرم!!!!خدای من!!!چرا بعضی از بنده های تو اینقدر راحت به خودشون اجازه می دن در مورد شخصیت و افکار یه نفر اونم فقط با استناد به چند تا جمله قضاوت کننن!!!!

و حالا با دو تا مشکل مواجه شدم:یکیش اینکه آیا من واقعا کوته فکرم؟؟؟اگه واقعا کوته فکر باشم هیچ وقت نمی تونم بفهمم که کوته فکرم یا نه در صورتی که اگه کوته فکر نباشم می فهمم که کوته فکر نیستم.نه؟و من هر جور که نگاه می کنم می بینم کوته فکر نیستم و چیزی که برام مشکل ایجاد می کنه اینه که قدرت بیان افکارم ضعیفه.یعنی نمی تونم منظورمو درست به طرف برسونم یا توی یه بحث نظریم رو که حتی صد در صد درسته رو هم برای طرف مقابلم اثبات کنم.ولی با این وجود بازم کسی حق نداره خیلی راحت شخصیت و افکار کس دیگه رو اینجوری زیر سوال ببره.

 دومین مشکلم اینه که باید با این دوستم چه کار کنم.شما کمکم کنید.اون قدرت استدلال فوق العاده ای داره طوری که حتی وسط روز می تونه اثبات کنه که شبه بدون اینکه بشه استدلالاشو رد کرد.و منم همیشه تو بحث کردن باهاش کم می آرم و همیشه هم افکار منو می بره زیر سوال.و حالا من باید چی کار کنم برای اینکه قدرت بحث کردنم با یه آدم سمج و لجباز که احساس می کنه هر چی می گه درسته بحث کنم ولا اقل ثابت کنم که داره در مورد من اشتباه میکنه؟اصلا چه طور می تونم با یه آدمی بحث کنم که حتی پایه های فکریش هم با من فرق داره؟؟؟؟در ضمن من یه روشی می خوام که توش تحقیر و خورد کردن طرف نداشته باشه.چون من همین الان دادم ازین بلنده که چرا کس دیگه ای این کارو با من کرده اون وقت منم بیام همین کارو بکنم؟؟؟!!! ممنون می شم اگه کمکم کنید.

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱۸ساعت٧:۳۳ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
 

آغاز همیشه یکسان است

این پایان است که معلوم می کند راه و بی راه را

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٦ساعت٧:٠٦ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()
اولين نوشته ی من

سلام به همه ی کسایی که اینجان

من تازه شروع کردم و امیدوارم شما هم کمکم کنید تا بتونم اونجوری که می خوام بنویسم.

من یه سر رسید دارم که هر وقت می خوام چیزی بنویسم توی اون می نویسم.حالا این وبلاگ هم دقیقا مثل اون سر رسید خواهد بود.البته اگه بتونم بنویسم.

چیزایی که خواهم نوشت هیچ موضوع خاصی ندارن.شاید حتی اگه چیزعلمی جالبی هم چشمو گرفت نوشتمش.

اینو گفتم که بدونید دفتر من همه چی توش هست.چون دفتر منه و من توی دفترم هر چیزی که مربوط به منه می نویسم.

دعا کنید سرعت تایپم بره بالا که بتونم زود به زود پست بذارم.

 در ضمن نظر یادتون نره!!!!!!

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٦ساعت٥:۳٤ ‎ب.ظتوسط سارا | نظرات ()